| غروب شده است... ادم های کوکی ، راه رفته را باز می گردند ... چقدر دل ، دلگیر می شود وقتی حقیقتی ، هدف نگاه می شود ولی چشم ها از حق حقیقت ، منحرف می شوند و حق ، زخمی ...
قدم گذاشتن در جاده ی بی انتهای وجود تو ، وجود مرا تا انتها ، خالی می کند و بهانه ی نرسیدن به تو ، عجب وسوسه ای می شود برای حضور تهی کردن هایمان !
شاید یادمان می رود در ابتدای شناخت تو ، انتها را خط بزنیم .یادمان می رود علی بودن تو را ، والا بودن تو را ! یادمان می رود که درد ضرب شمشیر ، التیام بر دردها و زخم های عمیق و چندین و چند ساله ی تو بود ، که وقتی فرق رستگاری تو شکافته شد ،بغض هست و بودهای درک نشده شکسته شد .
انگار یادمان می رود چشم هایمان را بر سر چشمه ی حرف ها و زمزمه هایت بشوییم . چشمانمان غسل پاکی می خواهند برای دیدنت ! این طور اشک ها برای امدن نه نوحه می خواهند و نه ازرده شدن از شمشیر. حال ، نه تو ، که قحطی فهم می شود بهانه ی اشک...
انقدر ماه را همراه عشق بازیت کردی که مجنون شد . انقدر جنونش عمیق بود که قرن هاست برای جنون زدگی اماده است . کاش نقاب زدگان عشق که هر شب به نگاه ماه زل می زنند به این سادگی از کنار جنون ماه نمی گذشتند...از رمزها و نافله ای که جنون به ماه داد...کاش چند خطی مجنون شدن را مشق می گرفتند...

پ. ن رادیویی: با طرح "یا علی" در http://javan-andishe.blogfa.com/ همراه شوید!
پ.ن : از پیدا شدن" جوان ناکام "یا همون - - - - جون!(دو نقطه دی!) تو این دنیای مجازی در حد مرگ ذوق زده شدم!حرف ها و نوشته هاش همیشه به دل میشینه...
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 19:20 | لینک ثابت |
|