| گوش بده ! صدای حلاجی پنبه های احساس وجود مرا می شنوی . نگاه کن ! می بینی بی تابی یاس هاس باورم را .
کدام کفه ی ترازو سنگین تر است ؟ هاله ی کدام ابهام پر رنگتر می زند؟
گناه هر چه "هست" و هر چه "بود" به دوش کدام ثانیه ی زمانه سنگینی می کند؟ عابر کوچه های تنهایی باور من پاهایش ورم کرده . کوی به کوی ، ارزوی وادی ابی ارامش تو را هر شب مشق سایه ی خود می کرد . خواستن من ، بی نیازی تو ، حجاب دستان فاصله را از هم درید .
نه ! سیل سیل اشکها در دریای یک "خواهش" که جز تو کسی نمی فهمیدش حتی خود من ! یادم نرفته...صدای سنگریزه های بود و نبود بی معنا که از دره ی بهت سقوط می کردند یادم نرفته ...لبه ی "نیستی" هنوز مقابل چشمانم دو دو می زند. یادم هست محراب شکوه تو را وقتی به سیمای نقاشی جدیدم که بوی رنگهایش بوی حضور تو را داشت ،لبخند می زدی...
چقدر بی دلیل وجودم را قدم بزنم ؟چند بار دیگر دیوانه وار کوچه کوچه های دیروز و امروز را پرسه بزنم ؟! عجب صبری دارد این بی قراری ! می ترسم ! نکند بی حوصله ی قرارها بشوم... چرا مرا به "قرار" خواندی ؟ ببین ! از بغض شکوه این "قرار" ترک برداشته ام .بگذار فریاد کنم:من از من بی خبرم...

پ.ن گمشده! :هیچی نمی تونم بگم فقط این که "معصومه" با این شعر که انگار گمش کرده بودم... منو بیشتر درگیر کرد:
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو واندر دل اتش درا پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو "باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی" گرسوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 0:23 | لینک ثابت |
|