| نه گندم و نه سیب . ادم لحظه ای از یقینش به تو کم شد و خود را قربانی ارزوی جاودانگی اش کرد . دریغ که از یاد برده بود لحظه های جاودانه ی با تو بودن را . همین یک لحظه کافی بود برای اثبات جرم او . و همین جرم کافی بود برای زانو زدن در مقابل تو . و همین زانو زدن کافی برای بخشش تو .
و حالا هر روز قصه ی ادم تکرار می شود . انگار هر روز ادم برای رسیدن به ارزوهایش هبوط را در مقابل صعود می خرد و از ترس نرسیدن هایش ، لحظه های رسیدن به تو را از دست می دهد .
ادمی غرق همین لحظه های زندگیست ، در عطش جاودانگی... و چه شیرین وقتی غرق لحظه های جاودانگی شوی.
سوگند به تو . سوگند به لحظه های با تو بودن که جاودانگی را معنا می کند . سوگند به لحظه ی بهت امدنت...سوگند به لحظه های غریب با تو بودن که بیش از هر چیز غربت نبودنت را در میان بودن هایی که باید باشی فریاد می کند . سوگند به بغض واژه های تو که می شکند انچه را که باید...
سوگند به حضور گمنامت در میان نام هایی که اشناست و نام تو را خلاصه کرده اند برای ساعاتی ! سوگند به تو که مزرعه ی ان پیر با سوگند به نام تو از اتش ایمن ماند ،سوگند به تو که یقین بودنت ایمنی ست برای شعله های اتش افروخته ی قلبها .
سوگند به تو که روزی ، همیشه مرد تاریخ تو را به دست خواهد گرفت و گله خواهد کرد از من ، از او ، از ما : که پروردگارم ! قوم من این را رها کردند (ایه ۳۰ سوره فرقان)
سوگند به تو که نه این ماه و نه ان روزها ، که امده ای هر روز و هر لحظه مان را حیات بخشی...سوگند به تویی که انگار شناخت را از تو برداشته ایم...!سوگند به تو ، به حرف هایت ، به واژه هایت ، به ایه هایت ، به سوره هایت ، به نام اعجازکننده ات : قران . سوگند به تو ...به تو که.... خودت می دانی.

پ.ن رادیویی :مگه میشه کاری یا چیزی رو با نام خدا شروع نکرد!ما هم ماه رمضونمون رو با "به نام خدا " شروع کردیم !
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در جمعه 30 مرداد1388 ساعت 15:16 | لینک ثابت |
|