| روی ساحل نوشتم "محال " . موج امد و دریا ان را با خود برد . طوری که دیگر "محالی" نبود !"محال" در گستره ی خواستن و نخواستن من سایه انداخته . حجم بودنم پر است از محال ها و ناکجا ابادها...کلامم که امدن را اراده می کند واژه ها فرار می کنند و جسارت من قامت رعنای کلام را استوار می کند . روز رهایی پنهان ، اشتیاق نگاهم را پربارتر کرده و لحظه های بی کران عشق مقصد بی چون و چرای قدم های باور من است...
کاش دلتنگی را ساده مشق نمی کردیم . چشم ها را بستن و اندکی لب ها را بهم دوختن طاقت زیادی طلب نمی کند . شیرینی ثانیه های نو ماندگار ترند...حیف است این لحظه های تکرار نشدنی قربانی عادت نگاه ما شود...
من گفتن را فراموش کردم انگار! ولی نوشتن را ،خواندن را از یاد نبرده ام . خاطرم نیست برگ خاطره سفید مانده باشد . ولی تا به یاد دارم لحظه های سکوت ،عمر ثانیه هایم شده .
تاریکی ، خاطره ی به یاد ماندنی مژده ی لحظه های روشن بود . بهت گذشته و غربت امروز،شاید فردا را مبهم نگاره کند ولی من این ابهام را روشن تر از همیشه در برهوت زندگی ام احساس می کنم !
پ.ن : صدای قدم های رمضان المبارک داره میاد...می شنوید!
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 19:24 | لینک ثابت |
|