| مژه هایم درد می کند . تا به حال شده پلک نگاهت در راه دیداری تازه درد گرفته باشد و مژگانت در ریل اشک ها به پیشباز یک "خیرگی" رفته باشد ؟... در خانه ی نگاهم ،پنجره ای رو به دیداری گشوده شده و انتظار بر سر دیدگانم نشسته و راه را نشانه گرفته است . راهی که باز است و چشم دویدن انتهایش را بی قرار است . اما انگار پای رفتنی نیست ،شاید... راه باز است و بی ردپا . چه راه غریبی ! یعنی کسی نیست که دلش را بردارد و برود ،برود تا همان ناکجا ؟ اگر هست و رفته اند پس کجاست ردپاهاشان ؟!شاید هم ان معدود رفته ها بی نشان رفته اند که کسی نشانی از انان نگیرد ...
و من اینجا به تو می اندیشم . به تو که در هراس رها شدن ،تلنگرهای بی صدایت ، فریادی برای پرواز است . به غربت می اندیشم، به کوچ ، به تو ، به نزدیکی تو ، به من...به لحظه هایی که دورتر و دورتر می شوم ، به اینکه ثانیه ها چقدر باید بدوند تا لحظه ی ادراک انتظار را در اغوش گیرم ؟...

... می اندیشم که از این لبهای به هم دوخته شده چقدر ایه های وفا تلاوت شده ؟! که ای کاش همه حتی به اندازه ی یک نگاه ، زیر سایه ی سکوت قدم می زدند...به تو می اندیشم که لحظه های سکوت را می شنوی ،که فریاد دلتنگی را ارام ارام زمزمه می کنی ، به تو می اندیشم...به صبر تو !
به تو می اندیشم که چه ساده در هر عبوری همراهی و ما در پی تو به دنبال فرداها در شتابیم!...
پ.ن بی ربط ! : خوبه ادم گاهی "نفهمی" رو قورت بده!خوبه بتونه...اگه نتونه؟!..
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 11:15 | لینک ثابت |
|