| لحن حیات تغییر کرده و زمزمه ی رنگین کمان ، دیدنی های دیگری را انعکاس می دهد. در این وسعت سبز ، نگاه ها گاه سخاوت بودن را معنی می کنند و گاه طیفی از تردیدها را ... وشاید به دور از نگاه ثانیه ها به دنبال غربت لحظه ها می دوند...
در گستره ی بی تابی ها و روزنه ی قرارها ، سهم من همان "ناکجا"یی ست که همیشه چشمک می زند . همان برق زدن تیله های رنگی که تا اعماق نگاهم دو دو می زند...
ان طرف تر حجم "بودنی" پوست می اندازد،ترک می خورد ،بالغ می شود و از پیله اش بیرون می اید . از دنیای تاریک ناشناخته ها به دنیای روشن شناخته ها قدم می گذارد . احساس من گنگ است میان این شناخته ها و ناشناخته ها ! برهوت دلم در این حجم انباشته ها ترک می خورد .
ردپای پروازها شبیه هم اند و من به دنبال پرواز بی نشانی ام که الفبایش ،هجاها را در خطوط مبهم انگشتانم نشان دهد . می دانم که همین جاست و من باید بلند بلند تکرارشان کنم.
می بینی که چراغ حوصله ام روشن است و گنجه ی این دفتر در انتظار سرمشق های تو ! می خواهم سرمشق هایت را مشق شب های احساسم کنم . تکرار سرمشق های تو ،تراشی ست برای مداد ذهنم . ارامشی ست برای قلبم...تردیدی ندارم که سرمشق تو ، قافیه ی جامانده ی مصرع های ناقص من است...
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در جمعه 26 تیر1388 ساعت 15:2 | لینک ثابت |
|