| سالهاست که می گویند پشت دریاها شهری ست ، قایقی باید ساخت.... مدت هاست هر که شروع به ساختن قایقی در خشکی می کند به او می خندند...
من تضاد را بین گفته هایم تجربه کردم و گریختم از فرارهایم . ولی تو میان گفتارهای افسار گسیخته ام پیوندی را اذین بستی که کوچه های دلم را چراغ افشان کرد . وقتی " خالی " را برایم معنا کردی ، طبق های دلم پر شد از " خالی " ! سرشار از حس من نبودن و تمام ، تو بودن ...
کاش از دلواپسی هایم می ترسید . کاش می شد حرف هایم همیشه زمزمه کنان قدم بردارند و نیازی به این فریاد نگاه ها نبود ! می ترسم کمر باریک صبرم بشکند و خاطره ها بی حرمت شوند .
من می خواهم قداست روشنی اب باقی بماند و تیرگی رازالود ستاره خفته باشد . می خواهم تابلوی اسمان ، همیشه ابی باشد. خیال ندارم فکر مرداب را پریشان کنم !
می خواهم پلک هایم را روی ابدیت ببندم و اهسته اهسته خودم را ترجمه کنم...بی انکه کسی بفهمد، بی انکه اثری باقی بماند...
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در جمعه 19 تیر1388 ساعت 21:42 | لینک ثابت |
|