| کتاب روبروی چشمان مرموزش : صفحه 1.
باور کلمات ، شمردن صفحات...هدف هایش را به فردایی واگذاشت که شاید هرگز نرسند و ارزوهایش را برای امروزش هدف نامید.دخترک ، بی سر و پا تر از همیشه ، پا به جاده ای گذاشت که نشانه هایش همان ردپاهای نامرئی بود. شاید حق داشتند عابران ان سو که...
امروز طبق حساب های نجومی بلندترین روز بود . ستارگان خوب می دانند...اما امروز چه کوتاه بر دفتر قلبش ثبت شد . دیشب را با بی تابی رسیدن به امروز چشم برهم نگذاشت.و حالا امشب را از دلهره ی فردا خواب ندارد .
دخترک امروز با نقطه چین ها صفحه ی زندگیش را پر می کند و تمام حرف هایش میان خطوط مبهم انگشتانش روشن است .امروز نه این که پر باشد از حرف های نگفته،بلکه این بار حرفی برای گفتن ندارد ! هنوز قلبش جا دارد...امروز قلب دخترک با تمام اشفتگی هایش منظم می زد...
امروز حتی خودش هم احساسش را باور نداشت.
کتاب روبروی چشمان نمناکش : صفخه 604....پایان .نه! اغاز.
پ.ن : شاید برای مدتی نباشم.البته امیدوارم کوتاه...
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در یکشنبه 31 خرداد1388 ساعت 22:52 | لینک ثابت |
|