| باتری ساعت تمام نشده ، رنگ دیوار اتاق هم ابی ست ، هنوز صندلی از سر ادب تکان نمی خورد. پنجره طبق معمول باز و هوای بیرون خنک . درخت های کوچه بر سر وفای خود ایستاده اند و رنگ عوض نکرده اند . هنوز هم که هنوز است یاس های حیاط بوی خوش می دهند و به دنبال مشامی می گردند که بفهمد بوی خوش بی بدیلشان را .
اسفالت کوچه انقدر صبرش لبریز نشده که بخواهد زیر پای قدم های عابران و چرخ های ماشین ها را خالی کند .اب هنوز سخن سهراب را به یاد دارد...اسمان بالای سرم که گنجینه ی واژه های کهن است . کتاب روی میز...و من مقابل همه ی این ها...
به پاهایم گفته بودم که خسته نشوند . از دستانم قول گرفته بودم که نلرزند و شرط چشم هایم نیامدن اشک هایم در مقابل چشم های دیگر بود. به قلبم قرص اطمینان داده بودم !
تو که جای زخم های مرا می شناسی و با نگفته هایم خو گرفته ای ، تو که کلام بی اهنگ مرا از میان فاصله ی نبض هایم تشخیص می دهی . تو که مرز بودن های این نیست ها و نبودن های این هست ها با رمز تو شکسته می شود .تو ! تنها تو، بازمانده فترت این دوره منی !
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت 14:34 | لینک ثابت |
|