| انتظار امدنش رو نداشتم . همان طور که رفتنش غافلگیرم کرد،امدنش غافلگیرتر بود ! در طول این چند ساعت ، تمام مدت ، چهره اش پر از حسرت بود . حسی که تا همین یک ماه پیش در چهره اش راه نداشت . طوری نگاهم می کرد که انگار دوست داشت حتی شده یک لحظه جای من بود و مثل یک ماه پیش در جایش می نشست . جایی که یک ماه است از حضورش خالی شده...
و من طبق معمول در بهت زده ترین شرایط و لحظه ها به جای حرف زدن فقط نگاه می کردم...از نگاهش چیزهای عجیبی به نگاهم منتقل شد ...
زمان گذشت و خیلی زود امدنش به رفتن تبدیل شد . این بار امده بود برود دقیقا" برعکس دفعه قبل که تصمیم بر رفتن نداشت و امده بود که بماند، اما...حالا نگاه پر حسرتش تبدیل شد به یک بغض و یک قطره اشک و تنها یک جمله :قدر بدونید قبل از این که از دستش بدید...همین!
دلم لرزید ...از این که چقدر قدرشو می دونم ؟چقدر قدر لحظه ها و فرصت هایی رو می دونم که اغاز یک معجزه اند ، اغاز یک اتفاق ، اغاز یک راه ، قدر این مهربونی ها و این همراهی هاش . قبل از این که از دستشون بدم. قدر این...
با خود مرور می کردم : و ما قدروا الله حق قدره.....
" قدر خدا را ان چنان که شایسته اوست ندانستند..."
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در پنجشنبه 15 اسفند1387 ساعت 19:25 | لینک ثابت |
|