| بزرگ می نویسم " انقلاب " و در تک تک واژه هایش به دنبال سهم خود می گردم .
دفتر خاطراتم باز است و به دنبال خاطره ای از این سلسله خاطرات گفته شده اما ...
رهایش می کنم و می روم به سراغ کتاب ها و کاغذهای کاهی که خود پس از گذشت این سال ها خاطره شده ، اما نه برای من !
عکس ها را ورق می زدم که یکی صدایم کرد . خودش بود . با همان ارامش بی نظیری که در چهره اش بود . همان قدرت و ابهتی که همیشه از تصاویری که از او دیده بودم جز ایمان و یاد خدا چیز دیگری از ان نفهمیدم . و همان قلب اطمینان یافته ای که در بدترین و سخت ترین شرایط همچنان ارام ارام بود ....
هرچه بیشتر نگاهش کردم ، هرچه بیشتر از گفته هایش خواندم ، سهم گمشده ام را بیشتر و بیشتر می یافتم . اندیشه های سبزش ، مداد ذهنم را می تراشید . همان چیزی که دنبالش بودم و بعید می دانستم لابه لای این خاطراتی باشد که برای من خاطره نبود ! اما حالا خاطره شد...!

شاید سهم من از این همه خاطرات و شعرهای انقلابی و تکاپوهای ان دوران ، همین تراشیدن مداد اندیشه ام باشد . همین تیز شدن و اثر مداد اندیشه بر صفحه کاغذ زندگی .
من هم خاطره می کنم این بهار اندیشه را . همان 9:33 صبح 12 بهمنی که امام وارد سرزمینی شد که از درون نیز انقلاب کرده بود. من نیز در سرزمین انقلاب کرده اندیشه ام به استقبال اندیشه های ماندگار همان مردی رفتم که در یک کلام "انسان" بود . همان انسانی که برگرفته از کلمه "خدا" بود . و این دهه را فجر و شکافی می کنم برای بیرون امدن اندیشه هایی که " انقلاب " را برایم معنی می کند . همان جمله ای که نوشته بود : باید انقلاب باطنی بکنیم. باید نفوسمان هم منقلب شود . اگر تا حالا در تحت سلطه شیطان و طاغوت بوده است ، متحول بشویم .
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 11:36 | لینک ثابت |
|