| امشب ثانیه ها را نمی توان دنبال کرد . قلبشان نفس نفس می زند برای رسیدن به لحظه تکرار تاریخ .
امشب بغض برکه ها شکسته است و همشان هوای گریه دارند و " خم " را ارزو می کنند .
امشب همه اماده اند برای عهد و پیمانی دوباره . برای ماندن بر سر قرار . قرار و عهدی که سال ها پیش
بسته شد و هنوز نبض وجودش در قلب هستی می تپد . همان عهدی که بسیاری ان را بستند و بر سر
قرار ماندند و بسیاری بعد از ان همه تاکید زبانشان بر پیمان ، حرمتش را شکستند و به جای عمل به ان
پیمان مقدس ، زیر قرار زدند و به جای حفظ مقام والایش ، علی والا را خانه نشین کردند . هنوز هم تاریخ
تکرار می شود ...

امشب تمام فکر و ذهنم را قرارها و پیمان هایی که بستم و می بندم پر کرده ...من بر سر قرار مانده ام یا
با بهانه های بی بها زیر قرار زدم و یادم رفته...
امشب و فردا عیدی می دهم به هر که بر سر راهم باشد و می روم تا اخر راه . شاید دلش به حالم
بسوزد و بماند که عیدی مرا بدهد . نکند برسم به اخر راه و رفته باشد و من عیدی ام را نگیرم....
مولا ! می ایم که عیدی ام را بدهی ! اما...
خجالت می کشم از تو....
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در سه شنبه 26 آذر1387 ساعت 20:39 | لینک ثابت |
|