|
از دل تا کعبه
|
این روزها عجیب صحبت رفتن است . این روزها دیگر نه پاها
طاقت ایستادن دارند و نه قلب ها طاقت انتظار . این روزها بارهای سفر بسته
می شوند و هر انچه زینتی ست می ماند و غنیمت های ماندنی می ماند برای انجا
...
این روزها عجیب دل کندن ها ، دل را مجذوب می کند ...این روزها اسامی
راهیان یکی پس از دیگری از لیست انتظار خط می خورند و روانه می شوند . این
روزها خداحافظی پشت یک خداحافظی دیگری خودنمایی می کند . خداحافظی می کنند
از هم بستگی ها و بستگان . مادر نیز ...من نیز... نگاه مادر دیگر ان
انتظار و حسرت سال های قبل را ندارد . اشک می ریزد اما نه از جنس اشک های
پیشین . اشک هایش ذوق و ارزویی را به تصویر می کشد که تا چند روز بعد به
یک حقیقتی ماندگار تبدیل خواهد شد . بوی رفتن می دهد ، بوی حاجی ! من
نیز...

اری امسال من هم با انهایم .من هم با مادر...اما نه از جنس رفتن انها ! دل
که ماندن و طاقت نمی شناسد . دل که بی قرار شد روانه می شود و می رود تا
دلدار . همه چیزش اماده ست . دل ، دل کنده از دلبستگی هایی که دل می برد .
رها شده از هر وابستگی . از این زینت ها و تجملات ، از این دلدادگی های بی
ثبات ، از این دلبستگی های بی اساس خداحافظی کرده.
می گذارم این دل برود و چندی کالبدش را رها کند. هرچند این جسم نیز بی
قرار است ، این چشم نیز تشنه دیدن است ، این گوش نیز منتظر شنیدن است و
این زبان نیز در عطش گفتن.اما...انگار هنوز وقتش نشده ، انگار هنوز عشقشان
را ثابت نکرده اند ! یا شاید... این ها را می شود به انتظار نگه داشت اما
این دل را نه ، دیگر نه ! رهایش می کنم تا برود .
برود تا خود کعبه، کعبه ای که زمین به حرمت وجود او گسترده شد . رهایش می
کنم تا برود در سالگرد دحوالارض ، دحوالقلب را تجربه کند . رهایش می کنم
برود تا مقام ابراهیم ، تا حجرالاسود ، تا منا ، تا عرفات ..برود تا شاید
عرفات شناسه ای شود برای شناخت خود ، شاید بهانه ای شود برای یافتن گمشده
ای... برود تا طواف کند پاکی را ، برود که سنگ باران کند شیطان و وسوسه
های بی امانش را.برود تا سیراب شود از زمزم . برود که هوای پاک صفا و مروه
را استشمام کند تا دیگر هوای هوس به سرش نزند . رهایش می کنم تا برود و
حاجی شود . حاجی شود و حاجی برگردد و حاجی بماند.....
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در دوشنبه 4 آذر1387 ساعت 12:58 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
|