تبليغاتX
<روی موج نور>

ّ

ساده امدی

ساده امدی!

مثل همیشه . امدی و من نه مثل همیشه که پندارم به تو ساده باشد مثل امدنت! یادت هست پیش تر که می امدی حضورت را مثل امدنت ساده می انگاشتم و تو ساده می امدی اما نباید ساده می گرفتمت ...این را چندی است که یادم دادی .

یادت هست ان لحظه ای را که باورت کردم؟درست همان هنگام که باورم کردی.من ایه های زندگی را خواندم و به سوره سوز سرما ایمان اوردم . و این اغاز یقینی بود که به فصل امدنت داشتم .

تو امدی و بر ساحل دلم کلمه ی رمز را نوشتی.دریای مواج دل من امد و در اغوشش گرفت . دیگر اثری از نوشته تو نبود! کلمه در زمین محو شد . اما اب دریا عاشق شده بود ! و قرار بر " بی قراری " شد...

ساده امدی...

وقتی که "اتفاق" می افتی قافیه ها و ردیف ها شعر من سبز می شوند . سروده ام غزلی می شود در دفتر خاطرات و یک ردیف به دیوانگی هایم اضافه می شود. و تو خوب می دانی که با امدنت چندمین بهار من می شوی!

                               ********************************

پی نوشت رادیویی۱ :"جشن اغاز" برگزار شد . خوشی اش دیدار دوستان بود و دیدار رادیو جوانی هایی که مدتی ست حضورشان در جوان کم رنگ شده.همان هایی که حضورشان در جشن کم رنگ بود و برخی شان رنگی نداشت!نفهمیدم جشن اغاز به معنای حقیقی اغاز چه بود؟؟؟!!!

پی نوشت مناسبتی:هشتمین روز از هشتمین ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت!ولادت هشتمین اماممان.همان اقای مهربان و رئوف.چه هماهنگی جالبی !۸۸ مان را با ۸مین ستاره دل گره بزنیم...

پی نوشت اخر : اخرین پی نوشت ۸۷.سال نو پیشاپیش مبارک .

راستی این چندمین بهار زندگی توست؟

 


نوشته شده توسط زینب سادات قوام در دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 9:58 | لینک ثابت |

بی عنوان!

انتظار امدنش رو نداشتم . همان طور که رفتنش غافلگیرم کرد،امدنش غافلگیرتر بود ! در طول این چند ساعت ، تمام مدت ، چهره اش پر از حسرت بود . حسی که تا همین یک ماه پیش در چهره اش راه نداشت . طوری نگاهم می کرد که انگار دوست داشت حتی شده یک لحظه جای من بود و مثل یک ماه پیش در جایش می نشست . جایی که یک ماه است از حضورش خالی شده...

و من طبق معمول در بهت زده ترین شرایط و لحظه ها به جای حرف زدن فقط  نگاه می کردم...از نگاهش چیزهای عجیبی به نگاهم منتقل شد ...

زمان گذشت و خیلی زود امدنش به رفتن تبدیل شد . این بار امده بود برود دقیقا" برعکس دفعه قبل که تصمیم بر رفتن نداشت و امده بود که بماند، اما...حالا نگاه پر حسرتش تبدیل شد به یک بغض و یک قطره اشک و تنها یک جمله :قدر بدونید قبل از این که از دستش بدید...همین!

دلم لرزید ...از این که چقدر قدرشو می دونم ؟چقدر قدر لحظه ها و فرصت هایی رو می دونم که اغاز یک  معجزه اند ، اغاز یک اتفاق ، اغاز یک راه ، قدر این مهربونی ها و این همراهی هاش . قبل از این که از دستشون بدم. قدر این...

 با خود مرور می کردم : و ما قدروا الله حق قدره.....

" قدر خدا را ان چنان که شایسته اوست ندانستند..."

 


نوشته شده توسط زینب سادات قوام در پنجشنبه 15 اسفند1387 ساعت 19:25 | لینک ثابت |

در انتظار یک اتصال

من در انتظار یک اتصالم....

این پیچش و این ادامه راه  که رفتنش ، عشق را طلب می کند نه اجبار و ناچاری را .

این گرمایی که حسش می کنم و درک می کنم این بی قراری اش را . لحظه ای خیال ایستادن ندارد و این بی تابی اش محرکی برای حرکتی است که در این تونل ابی رنگ ، نیازش را به جریان انداخته ....و شاید یک فریاد...

من میان این رگ هایی که از درد عشق به هم پیچیده اند ، ازاد ازادم...در همین تنگنا !

و پر از شوقم میان این حسی که به راه انداخته اند و من پی شان را گرفته ام و در جریانم تا رسیدن به ان نقطه اتصال . همان پایانی که ابتدای اغاز است و همان اغازی که پایان ندارد . همان نقطه اتصال ابی رویایی که فاصله اش تا حقیقت شاید تنها یک نگاه باشد .

 من در استانه این حقیقت ، در انتظار یک اتصالم....  

                                                                                                                        

* الهی داغ دل نه زبان تواند تقریر کرد و نه قلم یارد به تحریر رساند الحمدلله که دلدار به ناگفته و نا نوشته اگاه است.  

*الهی همه ارامش خواهند و من بی تابی ، همه سامان خواهند و من بی سامانی .

 


نوشته شده توسط زینب سادات قوام در پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت 20:1 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


اینجا مکانی ست برای سوار شدن بر قایق اندیشه ... درست روی موج نور در دریای جوانی!


اندیشه من :

اوازه ی او
در سینه ی شب,
این نکته می گفت
این شعله می زد
با عزم رفتن
از رنج و از غم,
هم می توان ره توشه برداشت
هم می توان اسوده پر زد.
غم, اموزگار شاد شب هاست.
غم, اینه دار روی دنیاست.
غم, دعوت دیدار محبوب.
غم, بانگ بیدار سفرهاست.
اوازه ی او,
اهنگ رفتن,در سینه ام ریخت
اشفته ام کرد,اواره ام ساخت,
تا در من اویخت...

اهالی رادیو جوان

باشگاه رادیویی جوان
پرواز شب "شاهین شرافتی"
دورها اوایی است که مرا می خواند "هانیه جوادی منش "
انکار ما "میثم فکری "
وبلاگ برنامه "منطقه اختصاصی"
حلقه وب رادیو جوان
ساده ام ...همین *قاسم اورنگی*
بید مجنون * فاطمه صداقتی *
ستاره زد سلام کن * وحید جلیلوند *
ازاد وش * رضا افتابی *
هستم*سید علی ضیا*
یک سبد ترانه *رضا عزتی*
هامش *حامد مرادیان*
نوشته جات *حامد جوادزاده*
آبینه ها *نادر ختایی*
رویای صدا *سعید پورمحمودی *
یه شنونده * آقای حسینی *
وبلاگ توپ *پاتوق هفتایی ها*
سایت اختصاصی رادیو جوان *پارازیت*

آرشیو

حلقه وب رادیو جوان

وبلاگ گروه "جوان و اندیشه"
فرکانس برتر *زهره بهتاج*
گل یاس *زهره*
صدای جوان ایرانی *فائقه*
تسنیم آفرینان *میلاد تائبی*
حس ششم *ستاره*
کافه اندیشه جوان *سابینا*
جوانان رادیو جوان *پیام*
وایستا همین جاست! شبکه رادیویی جوان *عرفانه*
تا انتها حضور * ریحانه *
آنتن پر سر و صدا *فاطمه*
اکسیر جوانی *معصومه*
به کجا چنین شتابان!
جوان ... * سولماز و فرزانه *
دل نوشته های بارانی * پریسا دختر پاییزی *
یک سبد نجوای زمینی *یه مسافر ، یه قریبه *
دختر بارونی *عرفانه *
دو قطره تا اشک *نویسنده نجوای ملکوت*
پابرهنه زاده ی کوچه های احساس
فراتر از بودن * پریا ابراهیمی *
رویای زخمی پروانه *هانیه *
تک مضراب جوانی *نون.الف*
کنج خیال *نیلوفر*
جوان ناکام *- - - - جون! *
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ radiojavanfans محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم