| چشمانت باز هستند اما انگار نمی بینند ! نمی بینند این نگاه پراز حرف را . تو که می دانی زبانم به زور واژه ها را مهمان نمی کنند. چرا وادارشان می کنی؟! از من نخواه حرفی بزنم ، حرف هایم را در فراسوی عمق نگاهم بشنو ! اصلا تو هم حرفی نزن ! چیزی نگو !فقط نگاه کن. نگاه کن ببین که چگونه نگاهم ، نگاهت را نظاره می کند . شاید این طور چشمانمان حرف همدیگر را بهتر بفهمند . نگذار همه صفحات بودن در چشمانت به تصویر کشیده شوند ، برایت سخت می شود....
اسمان را ببین ! ببین چگونه می بارد و چشمانش پر از اشک می شود و فرومی ریزد. هرچه دارد از سنگینی می بارد و سبک می شود. بعد از بارش ابی ابی ست ، پاک پاک !
اسمان دلت را بباران . سبک شو . پاک پاک ! تا وقتی چشمانت با نگاهی همدلی نکرد . تا وقتی چشمانت نگاهی را نفهمید ، فقط و فقط خودت را بنگر .
یادت باشد نگاه را تا ژرف واژه معنی کنی . یادت باشد گاهی برای دیدن باید ندید ! مثل همین حالا . دیگر نگاهم نکن . دیگر چشمانت را به چشمان من ندوز. چشمانت را به روشنایی خیره کن که تو را ببرد تا خود نور. چشمانت را ببند تا ببینی .دیدی ! دیدی نگاهت کرد .تو هم فقط نگاه کن ، چیزی نگو ! حرفت را از جاده نگاه بزن . او حرف هایت را خوب می فهمد . بگذار او برایت بگوید .
برایت بگوید تا شاید دلت به " رضا " برسد !
این بهترین فرصت است برای...
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در یکشنبه 19 آبان1387 ساعت 15:38 | لینک ثابت |
|