|
سلام. نیامده ام از تو بنویسم . نیامده ام انچه شنیده ام را بازگو
کنم . نیامده ام از انچه می دانم و خوانده ام صحبت کنم . امده ام درد و دل
کنم....چون نه شنیده هایم از تو کافی ست و نه انچه در حق توست از تو می دانم و
خوانده ام .
سخن از مردانگی و جوانمردی تو همه جا هست . از عشق تو به معشوقت ، بیش
ار عشق های دیگر باخبرم . از شجاعت و دلیری تو ، زیاد خوانده ام.همه این ها را
می دانم اما نه به اندازه انچه که بودی ! معنای همه این صفات را می دانم اما نه
انچنان که در وجود تو بود . برای توصیف تو این ها کافی نیست ، همان طور که فاطمه ،
"فاطمه" بود تو نیز "علی " هستی و بس ! مگر دانش اندک من به تو که به سخن
پیامبر دروازه علمی و به سخن قران ، تمام علم نزد توست ، قد می دهد؟
نه ! نمی خواهم
تو را انقدر از خودم دور کنم که حتی تصور نامت برای قلبم در لحظه هایی که بیش از
هر وقتی حضور سبزت را نیاز دارد، غیر ممکن باشد . نمی خواهم از تو اسطوره ای بسازم
که تنها تصویری از یک افسانه و قهرمانش در ذهنم نقش بندد و از درک تو صرف نظر کنم
!
نه ! می خواهم کمکم کنی همین حالا که نگاهم به چشمان ماه افتاده ، همین حالا که پر از حرف های نگفته ام . همین
حالا که ماه ، فکرم را نوازش می دهد ونور ماه احساسم را لبریز کرده. انگار می داند به من نگاه می کند و اشک می ریزد . ماه را می گویم !
همان ماهی که حضورت را درلحظه های تنهایی تجربه کرده ، همان که شاید تورا بهتر از
من فهمیده، در همان لحظه های دلتنگی و نجواهای شبانه ات.... 
کمکم می کنی تو را انطور که حق توست بشناسم ؟ کمکم می کنی در همین شب
های قدر ، همین شب هایی که پر از عطر توست ان دم که رستگار شدی انطور که بر من حق
داری ، قدرت را بدانم !
مرا ببخش که "تو" خطابت کردم...اخر انگار امشب به تو نزدیک
تر شدم.مثل یک دوست... اقا کمکمان کن
انطور که باید ، تو را در قلبمان احساس کنیم. برایمان دعا کن که " قدر دانستن " را یاد
بگیریم.برایمان دعا کن که این قدرها را قدر بدانیم .... قدر تو را ، قدر این لحظه های ناب را ، قدر این امرزش ها را،قدر این
باران رحمت را،قدر انسانیت را،
قدر خودمان را ...! ********************************************
در این شب ها و روزهایی که باران رحمت الهی سرازیر است...
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در جمعه 29 شهریور1387 ساعت 13:12 | لینک ثابت |
|