صدای گریه کودک در گوشم می پیچید . گریه می کرد و من نگاهش می کردم . انگار دلیلی برای این کار نداشت اما همچنان گریه می کرد . یاد خنده هایش افتادم که ساعاتی پیش من را هم به وجد اورده بود . انگار خنده هایش هم بی دلیل بود. ناگهان یاد نوشته ای افتادم که همین چند روز پیش خوانده بودم : مفضل می گوید از امام صادق (ع) درباره نوزادی پرسیدم که بدون موضوع تعجب اوری می خندد و یا بدون ناراحتی و درد گریه می نماید ان حضرت فرمودند :ای مفضل ! هیچ نوزادی نیست مگر این که امام زمانش را زیارت می کند و با او راز و نیاز و گفت و گو می نماید . گریه نوزاد برای دوری و غیبت ان حضرت است و خنده هایش هنگامی است که ان حضرت به طرفش می اید و این سعادت تا زمانی است که نوزاد زبان سخن گفتن نداشته باشد و زمانی که بتواند سخن بگوید این در رحمت بر او بسته می شود و مهر فراموشی بر دل و جان کودک زده می شود.(بحارالانوار382:25)
عجب دنیای عجیبی ! همین نوزاد پاک روزی می شود که یک جوان خطابش می کنند . روزی که یک جوان بالغ و عاقل و هوشیار است اما این لحظات شیرین و سبز را به یاد ندارد . جوانی پر از دغدغه ها، پر از هیجان ها ، پر از نشاط و انرژی ، پر از افکار بلند .جوانی با یک دنیای جوانی !جوانی که هر روز باید به یادش بود نه فقط یک روز خاص .جوانی که هر روز باید خودش را یاد کند !خودش را ، دغدغه اش را ، جوانی اش را ! جوانی که باید کمکش کرد که چگونه جوانی اش را معنا کند که چگونه جوانی کند ! جوانی که باید هر روز یادش باشد ، روزی همان نوزادی بوده که نوزادیش را با امام زمانش سپری کرده و حالا این جوان ، همان نوزاد است . یادش باشد پاکیش را ، خوبیش را ، عرفانش را ، خدایش را ، امامش را یاد کند . یادش باشد ، هر قدر هم که بزرگ شود ، درونش همان نوزادی باشد که با حضور امامش می خندد و با نبودنش گریه می کند . حالا من و تو یک جوانیم . با همه دوران هایی که سپری کردیم ، همان نوزاد گذشته ایم ! حالا چقدر در غم نبودنش اشک ریختیم و چقدر حضورش را درک کردیم ؟! او هست میان همین لبخندها و گریه های روزانه که پر از بهانه اند ! شده در عین حضورش ، در لحظه ای که او بوده ، تو نباشی ؟ شده او حضور سبزش باشد و تو علیرغم ظهورت ، حضورت نباشد ؟! اگر شده پس انتظار حضورش را بیهوده نکشیم ! پی بیهوده و از روی عادت نگوییم یاابن الحسن کی میایی ! هر وقت خودمان در ثانیه های حضور ، هم قلبمان حضور داشت و هم جسممان ظهور خود را منتظر او بنامیم . او منتظر است ! ما هم منتظر واقعی باشیم .دیر نشده ! بیا تا رسیدن به ان لحظه سبز ، به اندازه همان نوزاد معرفتمان را ثابت کنیم .
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 18:34 | لینک ثابت |
انقدر در حرکتشان شتاب دارند که گه گاه خسته می شوم و فقط نگاهشان می کنم!فقط می شنوم..: تیک تاک تیک تاک.... هرچقدر بیشتر جلو می روند اشک هایم بیشتر و سریع تر سرازیر می شوند.امانم نمی دهند... انگار می خواهند صدای هق هقم را بشنوم! می خواهند اشک بریزم تا به خودم بیایم...تا بفهمم چه کردم،چه می کنم ، چه خواهم کرد؟!انگار کلید شکستن بغض های من به دست ان هاست! صدایشان را می شنوم که سراسر هشدار است. راست می گویند! " رجب " رو به اتمام است.انگار همین دیروز بود که ندای ارام بخش "این الرجبیون " گوشم را نوازش داد!و حالا من و روزها و ساعات پایانی رجب... درخشانی بی بدیل ماه شب 27 ام از حالا چشمانم را خیره کرده. نورش امیدوارم می کند. باز هم فرصت هست. اما ...یادم باشد که اگر فرصت هست باز نگویم فرصتی هست ! شاید دیگر این فرصت ها و جلوه گاه های خدای مهربانم را نبینم ! این همه فرصت برای رسیدن به جمله ای است که خودش در قران فرمود :و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی ولیومنوا بی لعلهم یرشدون.(186 سوره مبارکه بقره) رسیدن به این جمله یعنی همان نزدیکی من به او ،خود او! یعنی گفتگوی من با او . یعنی حرف های او به من ! یعنی ازمن تا او بی فاصله ! و این یعنی راه را یافتن!
جمله ای که استادم همیشه می گوید دوباره به ذهنم امد:همیشه باید بین خوف و رجا بود.نه انقدر ترسید و از عملکرد نادرست نا امید شد و نه انقدر امیدوار که همه فرصت ها را به امید فرصت های بعد از دست داد . این از همان اندیشه هایی است که باید در مزرعه اندیشه هایمان سبز شود.با این نگاه نه رنگ افسوس و افسردگی را به چهره می زنیم و نه با امید کاذب ثانیه ها را به دست خاطره ها ی از دست رفته می سپاریم. پس همواره اندیشه هایتان سبز و پویا...
نوشته شده توسط زینب سادات قوام در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 10:12 | لینک ثابت |